A Glimpse of Life

chasing light barefoot

A Glimpse of Life

و من حقیقتا ایمان آوردم که معتاد چالش های سی روزه شدم! چالش اینه. :")

۵۵ نظر ۱۴ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۱۲

داشت بازی می کرد و اعصابش خورد بود. من هم کتاب به دست قدم می زدم و شیمی می خواندم. همینطور داشت پشت سر هم غر می زد که نیانکو وارد اتاق شد. خندیدم. حرصش گرفت. فریاد زد: «من اینجا دارم بدبختی می کشم و پول ندارم اون وقت تو داری می خندی؟ واقعا؟»

گفتم: «نیانکو اومده.»

سرش را بالا آورد. چشمش به نیانکو افتاد. درکسری از ثانیه خندید. ذوق کرد. فریاد زد: «نیییانکوووو عززززیییززززم.» چپ چپ نگاهش کردم. تنها چیزی/کسی که می تواند اهالی این خانه را خوشحال کند نیانکو است. لازم است بیشتر توضیح دهم یا دیگر خودتان اوج فاجعه را متوجه شده اید؟

۱۶ نظر ۰۱ اسفند ۹۹ ، ۱۴:۱۰

همه باید توی زندگیشون یه نجمه داشته باشن. البته منظورم این نیست که آدم های مثل نجمه اونقدر زیادن که همه می تونن یکی داشته باشن. ابدا. نجمه حقیقتا تکه. منظورم اینکه همه باید یه دوست خیلی فوق العاده مثل نجمه داشته باشن. نجمه از اون دوستاییه که اولین بار که دیدیش، اصلا فکر نمی کردی قراره یه روز باهاش راحت حرف بزنی، چه برسه به اینکه بشه صمیمی ترین دوستت! می دونی، از همون کلیشه های قدیمی. "فکر نمی کردم دوست شیم، ولی حالا هر اتفاقی که می افته اولین نفر می رم به اون می گم." و از این چیزا. منظورم اینکه، خب فقط یه نفر تو زندگیم هست که نصف پلی لیستم رو واسم فرستاده. فقط یه نفر هست که 345 تا استوریش رو با علاقه می خونم. فقط یه نفر هست که وقتی ویس می ده بهم، آهنگم رو قطع می کنم. فقط یه نفر هست که توی واقعیت منو می شناسه، و آدرس اینجا رو هنوز داره. فقط یه نفر هست که وقتی حوصله ندارم یا ناراحتم، می فهمه چمه. فقط یه نفر هست که وقتی می خنده یا جیغ می زنه، خنده م می گیره. فقط یه نفر هست که باهاش تا سر کوچه هم نرفتم، اما از تمام دوستای دیگه م بیشتر باهاش احساس راحتی می کنم. فقط یه نفر هست که بخاطرش همه ش چشمم به ساعته بلکه رند بشه و برم بهش اعلام کنم. فقط یه نفر هست که بهم گفته Precious. فقط یه نفر هست که مدام با گربه ها بهم هارت اتک می زنه. فقط یه نفر هست. فقط یه نفر می مونه.

همه ی آدم هایی که دو سال پیش این موقع باهاشون می خندیدم و می گفتم بهترین دوستامن، حالا دیگه هیچ کدومشون باقی نموندن. فقط نجمه مونده. و امیدوارم که همچنان هم بمونه.

۱۸ نظر ۳۰ بهمن ۹۹ ، ۱۲:۴۹

خب، این چالش خیلی قشنگ بود، و منم بلاخره نوشتمش. :دی از وبلاگ یومیکو شروع شده. :")

1. راست دستین یا چپ دست؟

چپ دست! اصلا نمی تونم هیچکاری با دست راست انجام بدم. خیلی غیرقابل اعتماد به نظرم می رسه. :/ و معمولا تا مجبور نباشم هیچکاری نمی کنم باهاش.

2. نقاشی تون در چه حده؟

یه زمانی بود که خیلی نقاشی می کشیدم. همه هم شخصیتای انیمه ای بودن. ولی الان چهار ساله که جز کارای هنر مدرسه، هیچی نکشیدم. و خب، اگه خوب بود یه زمان هم، الان دیگه قطعا خوب نیست.

3. اسمتونو دوست دارید؟

همم... نمی شه گفت که دوستش دارم، ولی همه می گن که خیلی بهم می آد و خب دیگه پذیرفتمش.

4. شیرینی یا فست فود؟

شیرینی!

5. دوست دارین که قد همسر آینده تون تقریبا چند ساعت باشه؟ (سانت بگینا)

همین که ازم بلندتر باشه از کافی هم بیشتره. :دی (البته این رو احتمالا دارم به شخصی می گم که هرگز وجود خارجی نخواهد داشت... ولی خب.)

6. عمو یا دایی؟

از اونجایی که زیاد با دایی هام صمیمی نیستم، پس عمو.

7. خاله یا عمه؟

عمه ندارم، پس خاله. :دی

8. عدد مورد علاقه تون؟

21. هیچ دلیلی هم براش ندارم، فقط به نظرم خوشگله.

9. اولین وبی که زدین رو، حذف کردین؟

حذف نکردم، ولی اگه می خواستم هم نمی تونستم چون دیگه رمزش یادم رفته.

10. با کی بیشتر از همه صمیمی این تو بیان؟

من با خیلیا اینجا صمیمی ام، ولی خب، گمونم صمیمی ترین غزل باشه. :))

11. بابا و مامان تون، تو بیان کین؟

تو بیان هیچکس، ولی دلم برای خانواده ی میهن بلاگم تنگ شد T_T

12. رو جنس مخالف کراشی؟

آدم های واقعی، خیر. ولی شخصیت های انیمه ای/کتاب ها، تا دلتون بخواد. D:

13. مترو یا قطار؟

هممم... قطار.

14. به نظرت شادی یعنی چی؟

همون حسی که می تونه کاری کنه تمام اتفاقات بد زندگیت به نظرت دوست داشتنی و نه چندان بد بیان.

15. اگه می تونستی هویتت رو عوض کنی، دوست داشتی جای کی باشی؟

جای کسی که خوشبختی واقعی زندگیش رو پیدا کرده.

16. الان از چی ناراحتی یا چی اذیتت می کنه؟

درحال حاضر چیزی اذیتم نمی کنه، اما از امتحان داغون فیزیک صبح اندکی ناراحتم.

17. به چی اعتیاد داری؟

آهنگ هام!

18. اگه می تونستی یه جمله بنویسی که کل دنیا بشنوه، چی می گفتی؟

حتی اگه روی زمین کسی نباشه، توی آسمون یکی هست که بهت فکر می کنه، مراقبته و دوستت داره.

19. پنج چیز که خوشحالت می کنه؟

1. کتاب ها.

2. نیانکو.

3. دوست های خیلی نزدیکم.

4. پیدا کردن یه آهنگ جدید خیلی خوب.

5. روشن شدن ستاره کسایی که دوستشون دارم.

20. اگه می تونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت می کردی؟

هیچ وقت فکر نکن که برای انجام کاری ناتوانی. دنیا خیلی کوتاهه، پس هرکاری که دوست داری بکن. نذار برای فردا، هفته بعد، یا شروع سال جدید. اگه الان نه، پس کی؟

21. چه عادت ها/رفتارهایی دارین که باعث آزار بقیه ست؟

پام رو موقع نشستن روی صندلی خیلی تکون می دم. :| وقتی یه انیمه، سریال یا فیلم جدید شروع کنم که خیلی دوستش داشته باشم، همه ش از اون حرف می زنم و همه رو تا سر حد مرگ خسته می کنم.

22. صبح ها اگه مامان/بابات بیدارت می کنه، چجوری این کارو می کنه؟

صبح ها خودم بیدار می شم. ولی اون موقع که بچه بودم و مامان بیدارم می کرد، می نشست کنارم و باهام حرف می زد تا بلاخره بیدار شم. =)

23. کراشاتون تو مدرسه؟

هممم... هیچوقت از کراش زدن تو مدرسه خوشم نیومد، بخاطر همین، هیچکس نیست.

24. تا حالا شده به یکی اشتباهی پیام بدین و دردسر بشه؟

پیام که نه... ولی دستم خورد با معلم شیمیم ویدیوکال کردم و اون هم بلافاصله جواب داد :||... زیر پتو بودم با یه وضع بسیااار داغون، و فکر کنم منو دید ولی خب چیزی نگفت و منم قطع کردم بلافاصله. خیلی وحشتناک بود.

25. چه فرقی بین شما تو فضای مجازی با اونی که تو واقعیت هستین وجود داره؟

من واقعیت، در روز، شاید حدود سه جمله باهاتون صحبت کنه. و اینکه، من واقعیت، هیچوقت از علایقش به بقیه *جز به دوست های خیلی نزدیکش* نمی گه. :")

26. تو بیان چند تا اکانت دارین؟

همین یه دونه.

27. اولین دوستتون تو بیان؟

سولویگ. =)

28. چند بار تو وبتون چس ناله گذاشتین؟

نمی دونم حقیقتا... ولی کم بوده. :دی من چس ناله هام رو معمولا توی بلاگفام می نویسم.

 

+ خیلیا بودن که دلم می خواست دعوتشون کنم، و واقعا کنجکاوم که ببینم چی جواب می دن، ولی خیلی طولانی می شد و خب به جاش فقط می گم که هرکسی که این پست رو می خونه دعوته. :دی *یک آدم بسیار تنبل*

۱۹ نظر ۱۹ بهمن ۹۹ ، ۱۷:۰۷

دلم برای چالش های سی روزه تنگ شده بود، پس، شروع سال میلادی بهانه ای شد تا برم سراغ این. از وبلاگ آرتمیس دیدمش. (بعدا نوشت: شروع چالش از اینجا بوده.)

۳۰ نظر ۱۴ بهمن ۹۹ ، ۰۱:۱۳

از اونجایی که دیدم اینجا خیلی خلوت شده جدیدا، و من هم واقعا ایده ای برای پست ندارم، اومدم تا یه صندلی داغ بذارم. با اینکه از همین الان دارم به راه های پیچوندن سوالات سخت فکر می کنم، ولی خب. هیهیهی =))

 

پ.ن: انگار همین دیروز بود که داشتم غر می زدم که نمی دونم چه رشته ای برم، و به همین زودی ترم اولش تموم شد. هق.

پ.ن2: تا یادم نرفته. این رو هم بشنوید. یکی از آهنگ های قشنگ بازی جدیدیه که دارم بازی می کنم. Genshin Impact. و به تمام بازی دوستان پیشنهادش می کنم. فقط آهنگ های فوق العاده ش به نظرم ارزش بازی کردن رو داره. (جدا از گرافیک بالاش، داستان قشنگش، گیم پلی عالی و...)

۳۸ نظر ۰۹ بهمن ۹۹ ، ۱۲:۵۴

انقدر این افسرده شدن بعد پایان هر سریال مزخرف و مسخره ست، که دلم می خواد یکی محکم بزنم تو صورتم و بگم دیگه حق نداری بشینی سریال ببینی. تمام.

+ من اصلا نفهمیدم کی 2020 شروع شد، که حالا داره تموم می شه.

++ چرا اینو نوشتم و چرا می خوام پستش کنم؟ هیچی. فقط می خوام برگردم به دوران قدیم. همون موقع هایی که وسواس نداشتم برای اینکه چی می نویسم، چقدر می نویسم، جمله بندی ها درست باشه و... فقط می خوام بنویسم. و توی وی آر آل دریمرز بنویسم. نه توی شارق. می خوام دوباره برگردم به زمانی که اینجا رو بیشتر از هرجایی دوست داشتم. اون موقع ها که هرچیز کوچیکی پیش می اومد، اول از همه اینجا می گفتمش. نه مثل حالا که به همه می گم، جز اینجا.

حالا دیگه هروقت ناراحتم، از هر ترفندی استفاده می کنم، جز نوشتن. هروقت همه چی سخت شده، غر می زنم و گریه می کنم و اصلا یادم رفته امید داشتن یعنی چی. تحمل کردن یعنی چی. دغدغه هارو انتخاب کردن یعنی چی. انگار یادم رفته خودم همون کسی بودم که به بقیه می گفتم هرچی که شد بنویسن، امید داشته باشن، بجنگن و محکم بایستن.

باورم نمی شه انقدر برام مهم شده که بقیه چی درباره م می گن، یا درباره م چی فکر می کنن. باورم نمی شه می خواستم اینجارو بذارم و برم. باورم نمی شه یادم رفته بود اینجا چقدر دوست داشتنیه و امید چقدر قشنگه و اصلا درستش اینکه وقتی ناراحتم، بنویسم. هیچی دیگه. همین. فقط اینکه، تموم شدن سریال مورد علاقه ت می تونه تلنگری باشه که خودتو جمع و جور کنی. که بیای وبلاگت رو باز کنی و ببینی دقیقا شدی همون آدمی که دوستش نداشتی. که بری چت هات با بقیه رو بخونی و ببینی که دیگه هیچ خبری از اون آدم قبلی نیست. که ببینی لیست پست های چرکنویست داره به اوج خودش می رسه و اون عدد کنار آرشیو وبلاگت، هر ماه کمتر و کمتر می شه. که ببینی داری به همه دروغ می گی. که می گی همه چیز برات مهمه در حالی که واقعا مهم نیستن. که می گی خوشحالی، ولی نیستی. که می گی مثل قدیم ها برای هرچیز کوچیکی ذوق می کنی، درحالی که نمی کنی. و آره. خواستم فقط بگم اینه قدرت داستان ها. اینه قدرت شخصیت اصلی ای که همیشه ایستاده و امید داشته به زندگی، و تو داستان زندگیش رو می بینی و می خونی، و تلاش می کنی که مثل اون باشی. و بخاطر همینه که من نویسنده ها رو می پرستم. داستان هارو. و قدرت خلق کردن رو.

و دیگه؟ هیچی. همین. 2021 داره می آد و من اصلا نمی دونم کی 2020 شروع شد. همینطور که اصلا نمی دونم قراره بعد از پست کردن این، واقعا برگردم به همون دوران سابق، یا دوباره می خوام ماه به ماه پست بذارم و ته دلم از اینجا متنفر باشم. همینطور که اصلا نمی دونم الان فقط چون تحت تاثیر سریالم اینطوری شدم، یا واقعا امیدم به زندگی برگشته.

۲۰ نظر ۱۰ دی ۹۹ ، ۲۰:۴۷

«نیانکو هر وقت که غذا و آب نداره، مودبانه می شینه کنارم و با لحن مظلوم و معصوم بهم می گه که بهش غذا بدم.»

این اون چیزیه که آرزو داشتم بگم، اما نمی تونم. چون اون موقع یه دروغگوی به تمام معنا می شم. در واقع، از شما چه پنهون، نیانکو هر وقت که غذا و آب نداره، تبدیل به موجودی می شه که نمی تونم بشناسمش. از دیوار بالا می ره، پرده هارو پاره می کنه، می ره روی طاقچه و هرچی روش هست رو با دستش می اندازه زمین و اصلا براش مهم نیست اگه چندتا از چیزهای شکستی رو بشکنه. بلند بلند میو می کنه و فقط کافیه من سی ثانیه دیر برسم، اون وقت می آد سراغم و تا می تونه گازم می گیره.

این کارها، فقط برای غذا نیست. اگه بخواد بره حیاط، و من کار داشته باشم و نتونم ببرمش هم وضع همینه. تازگی ها هم یاد گرفته که می آد می شینه روی کیبورد لپ تاپ، و تا نبرمش حیاط مصرانه همون جا می مونه و به هیچ وجه کوتاه نمی آد.

وسط امتحان، وسط کلاس آنلاین، وسط ورزش کردن، وسط کشف کردن اورانیوم حتی، باید به میوهای نیانکو پاسخگو باشیم. باید ببریمش حیاط. باید هروقت که ناز خواست، نازش کنیم و هروقت که نخواست، رهاش کنیم به حال خودش. باید هروقت که غذاش از حالت طبیعی یکم کمتره، ظرف غذاش رو پر کنیم. باید آب خنک داشته باشه. باید تا هروقت که خسته می شه باهاش بازی کنیم، حتی اگه تا ساعت دو نصفه شب هم خسته نشه. باید هر از چندگاهی با نیک نیم هاش صداش کنیم. چون، تا اونجایی که فهمیدیم، نیانکو ترجیح می ده که "خوشگلم، عسلم، نازنین، پیشی، عزیزم" صدا بشه، تا "نیانکو".

باید تمام توجهمون به اون باشه. حق نداریم به گربه های روی پشت بوم غذا بدیم، یا حتی نگاهشون کنیم. حق نداریم وقتی بیرون هستیم، بریم سمت گربه ی دیگه ای. حق نداریم وقتی یه غریبه می آد توی خونه، از نیانکو بخواییم که بیاد بشینه پیشمون و باهاش بازی کنیم. حق نداریم وقتی بیداره ازش عکس بگیریم. حق نداریم وقتی رفته زیر تخت، صداش کنیم. حق نداریم وقتی حواسش گرم نگاه کردن بیرونه، نازش کنیم یا بهش دست بزنیم.

کسایی که براشون این هارو تعریف می کنم، معمولا براشون سوال می شه که در مقابل این کارهاش چیکار می کنم. شاید برای شما هم سوال باشه. جوابش خیلی ساده ست. راستش، هیچ کاری نمی کنم. فقط خیره می شم بهش و به این فکر می کنم که کجای کار رو اشتباه رفتم. و چرا باید این بچه، انقدررر لوس بار بیاد! و البته، شبا گاهی هم به این فکر می کنم که، من ابدا مادر خوبی نیستم.

۲۵ نظر ۰۳ دی ۹۹ ، ۱۹:۴۹

میهن‌بلاگ خانه‌ی من است. خانه‌ی عزیز و دوست‌داشتنی‌ام. با این‌که بیان را بسیار دوست دارم، اما هیچوقت برایم مانند خانه نبود. در اعماق قلبم همیشه خیال می‌کردم روزی فرا می‌رسد که میهن‌بلاگ دوباره سرورهایش را بازسازی میکند، گرد و خاکها را می‌تکاند، دعوتمان می‌کند تا برگردیم، ما هم برمیگردیم. بیان را می‌گذاریم برای اهل‌قلم‌های واقعی، و برمی‌گردیم به خانه‌ی کوچک و عزیزمان. حالا انگار با خواندن پستی که 30 آبان نوشته شده، راه نفسم بسته است. امیدهای واهی‌ام دیگر به دردم نمی‌خورند. میهن‌بلاگ را قرار است برای همیشه خاموش کنند. سرمایه‌ی کافی ندارند. نرم‌افزارهایشان قدیمی شده. 30 آذر می‌خواهند همه‌چیز را خاموش کنند و بروند. دیگر قرار نیست اثری از میهن‌بلاگ و وبلاگ‌هایمان باقی بماند. خاطراتمان همه، همراه میهن بلاگ خاموش می‌شوند.

این تلخ‌ترین خبری بود که می‌توانستم بشنوم. تلخ‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست بیفتد. دلم برای آن دوران خوش قدیم‌ها تنگ می‌شود. به فردی می‌مانم که آواره شده و همین‌طور دارد به اتاق‌‌های خانه‌اش سرک می‌کشد و چیزهای خاطره‌انگیز را می‌گذارد توی کیف دستی‌اش. شاید عجیب به نظرتان بیاید، اما سنگینی بزرگی روی دلم احساس می‌کنم. پست آخرشان را بارها و بارها می‌خوانم. "سرورهای سایت خاموش خواهند شد." "سرورهای سایت خاموش خواهند شد." ... می‌خواهم کاری کنم. برای خانه‌های از دست رفته‌ی وبلاگ‌نویسان کاری کنم. کاری جز یک گوشه نشستن و نوشتن و اشک ریختن و دوباره خواندن جمله‌های قدیمی.

می‌خواهم از خاطراتم با میهن‌بلاگ بنویسم. بگویم. بگویم که حتی قبل از اینکه با کتاب‌ها آشنا شوم، عضوی از میهن‌بلاگ بودم. قبل از اینکه حتی بدانم زندگی چیست. زمان را به عقب برگردانم. زمان را به عقب برگردانم. اما کاری از دستم ساخته نیست. یک گوشه می‌نشینم و جلوی اشک‌هایم را می‌گیرم. سعی می‌کنم روی داشته‌هایم تمرکز کنم. سعی می‌کنم بگویم که بیان هم خانه‌ی خوبی‌ست. بیان هم زیبا و مملو از خاطرات خوب است. سعی‌هایم اما بی‌نتیجه است.

دلم برای میهن‌بلاگ تنگ می‌شود. برای پنل آبی‌اش و برای روزهای خوشمان. دلم تنگ می‌شود برای دوست‌هایی که مدت‌هاست خبری ازشان ندارم و جز وبلاگ راه ارتباطی دیگری نداشتیم، و حالا نمی‌دانم واکنششان چه خواهد بود وقتی چند ماه بعد می‌آیند و می‌بینند دیگر حتی چیزی به نام میهن بلاگ وجود ندارد...

"در تاریخ 30 آذر، سرورهای سایت خاموش خواهند شد."

سرورهای لعنتی خاموش خواهند شد.

۳۵ نظر ۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۲:۵۴

کرونای ناعزیز، می دانی که چقدر از تو متنفرم. به خاطر جان تمام آدم های بی گناهی که گرفتی و به خاطر تمام خانواده هایی که به خاطر تو اشک ها ریختند. به خاطر یتیم کردن بچه های کوچک و نشاندن داغ فرزندان بر روی قلب والدین. به خاطر حرام کردن لمس دیگران و به خاطر چشم هایی که روز به روز خسته تر و ضعیف تر می شوند. با وجود تمام این ها، نمی توانم انکار کنم که تو هم به نوبه ی خودت برایمان فوایدی داشتی. کمکمان کردی قدر داشته هایمان را بدانیم. قدر همان کلاس های حضوری ای که برای پیچاندنشان بهانه های مختلف جور می کردیم. نشانمان دادی که می شود زیر پتو هم درس خواند. می شود هر گاه که دلمان خواست صدای معلم را قطع کرد. نشانمان دادی که می شود در کلاس حاضر شد و خوابید. نشانمان دادی که اتاق نشیمن کوچک خانه می تواند موقتا برایمان نقش سالن باشگاه را بازی کند.

کرونای ناعزیز، تو عادتمان دادی که بنشینیم توی خانه های نقلی مان و زندگیمان را از طریق اینترنت و گوشی پیش ببریم. درس بخوانیم، پول دربیاوریم، با دوست ها و فامیل ها احوال پرسی کنیم، خرید کنیم، کلاس های ژیمناستیک و زبان ثبت نام کنیم. با اینکه مجازی زندگی کردن، چیزی است که برای بدترین دشمن هایم هم نمی خواهم، اما از تو چه پنهان، من این وضعیت را دوست دارم. اینکه قرار نیست کسی را ببینم و کسی هم قرار نیست مرا ببیند. دغدغه ی "چه بپوشم" را ندارم و می توانم موهایم را ماشین کنم و هیچ کس حتی متوجه هم نخواهد شد.

با این وجود، از تو خواهش می کنم که جهان را به حال خود بگذاری. هر روزی که می گذرد آدم های بیشتری داغ دار می شوند. و این قرنطینه بودن، با وجود این که اوایل هیجان انگیز به نظر می رسید و این احساس به ما دست می داد که در کتاب ها زندگی می کنیم، دارد خسته کننده می شود. حالا ما دنبال دلیلی برای لبخند زدن می گردیم. دنبال روزنه ای از امید. کرونای ناعزیز، لطفا. ما را به حال خودمان بگذار.

 

+ برای توضیحات چالش به اینجا مراجعه کنید.

ممنونم از یومیکو و مائو چان برای دعوت. =)

از اونجایی که می دونم خیلی هاتون الان امتحان دارید، یا سرتون شلوغه، نمی خوام کسی رو دعوت کنم که براش اجبار بشه. ولی اگه دارید این پست رو می خونید و دوست دارید که شرکت کنید، به دعوت من بنویسید. :))

۱۸ نظر ۲۰ آبان ۹۹ ، ۱۴:۳۹