A Glimpse of Life

chasing light barefoot

A Glimpse of Life

ر-ر-ر-رها صال-ل-ل-حی

چهارشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۰:۱۹ ب.ظ

از توی آینه به خودم نگاه کردم و شمرده شمرده گفتم: «رها صالحی.» ذوق کردم. «وای خیلی آسون تر شده گفتنش. می دونستم. می دونستم. خیلی بهتر شدم. یه بار دیگه... یک، دو سه... رها صالحی.» دستانم را به یکدیگر کوبیدم و به سرعت خودم را به ماشین مادر رساندم که از پنج دقیقه ی پیش منتظر ایستاده بود و دیگر داشت کلافه می شد.

اول مهر. مدرسه جدید. معرفی کردن خودت. جواب دادن سوال های معلمان. تمرینات سه ماهه ام بیهوده نبودند. همه مان می دانستیم که این اول مهر، قرار است بهترین اول مهر تمام زندگی ام باشد. ذوق زده بودم و تمام راه سربه سر مادر گذاشتم. همین که ساختمان مدرسه در میدان دیدمان قرار گرفت مادر ماشین را پارک کرد و به طرفم برگشت: «پس رها، استرس نداشته باشی ها. من می دونم که خیلی خوب عمل می کنی.» سر تکان دادم. بغلم کرد. بغل اش کردم. برایم آرزوی موفقیت کرد و رفت.

حیاط مدرسه مان نه بزرگ بود و نه کوچک. لباس فرم هرپایه متفاوت بود و همین که وارد حیاط نه بزرگ و نه کوچک مدرسه مان شدم، توانستم هم پایه ای هایم را تشخیص دهم. خیلی هایشان از همین حالا هم با یکدیگر گرم گرفته بودند و این کارم را سخت تر می کرد. مشکلی نبود. من ماه ها تمرین کرده بودم. لبخند زدم و تصمیم گرفتم سر صحبت را با دختری که روی نیمکت کنارم نشسته بود، آغاز کنم. یک نفس عمیق کشیدم و همین که دهانم را باز کردم متوقف شدم. با "سلام" شروع می کردم. کلمه ی آسانی بود. بعد؟ بعد می توانستم بگویم "اسمت چیه"... «اما من که نمی تونم "اِ" رو تلفظ کنم...» سر تکان دادم. این رهای سه ماه پیش بود. رهای کنونی می توانست هرجمله ای را که می خواهد بگوید.

«باشه، پس، اول می گم سلام و سعی می کنم تاحد امکان شمرده باشه. بعدش... نه، نه. نمی تونم ریسک کنم و بگم "اسمت چیه". شاید همون موقع از اضطراب نتونم بگمش. وای. آخه نمی تونم بگه "نامت چیه". اون باز بهتره ولی یکم عجیبه. می تونم بگم خوبی... نه می تونم بپرسم کلاس چنده. می تونم رشته ش رو بپرسم حتی. آره آره. پس اول می گم سلام. بعد می گم کلاس چندی. آره این جمله آسونیه. تازه اگر هم ازم بپرسه تو کلاس چندی، می تونم بگم کلاس شماره دوعم. آسونه. بعد می گم رشته ت چیه و اگه پرسید تو رشته ت چیه، می گم ریاضی. ریاضی آسونه گفتنش. مثل انسانی نیست. آره... آسونه...» همین که رویم را برگرداندم سمت دختر دیدم که دارد با دختر دیگری صحبت می کند و بلافاصله تمام جملات درونم محو شدند. یا خرد شدند. فرقی می کند؟ عصبی بودم. پای چپم شروع به لرزیدن کرد و سریع، برای اینکه کسی متوجه نشود با دست گرفتم اش. فکم قفل کرد و وحشت زده شدم. قرار بود دیگه این عادت ها سراغم نیایند. قبل از اینکه به خودم بیایم زنگ به صدا درآمد و نگاهی به برگه ی دستم انداختم. باید می رفتم طبقه ی دوم. با پای چپ ام محکم کوبیدم به زمین تا لرزش اش متوقف شود. متوقف نشد. کلافه شدم. با قدم های سنگین راه افتادم به سمت کلاس که دختری جلویم را گرفت. «موقع کلاس های پیش نیاز کلاس چند بودی؟»

نفس عمیقی کشیدم. «دو»

«کی زبان درس می داد واستون؟»

"خانوم اسماعیلی" ... اسماعیلی... "اِ"... کمی فکر کردم و شانه بالا انداختم. کمی خیره نگاهم کرد و بی حرف رفت. بی صدا زمزمه کردم: «اِسماعیلی... ا-ا-ا-اسما...» کلافه شدم. رفتم داخل کلاس و یکی از صندلی های آخر را انتخاب کردم. قدم بلند نبود و نمی خواستم یواشکی سر کلاس چیزی بخورم یا کار دیگری انجام دهم، ولی آن هایی که ردیف جلو می نشینند همیشه هدف سوال معلم ها و «سوال رو بخون واسمون» قرار می گیرند و من از این گلوله های خانه خراب کن که اشک به چشمانم می آورند متنفرم. گمان می کردم که دیگر امسال قرار است با دوستی که خودم سر صحبت را با او باز کرده ام بنشینم جلو و تمام سوالات معلم ها را جواب دهم... خیالات خام...

کیف مشکی ام را پرت کردم روی نیمکت و کمی بعد معلم جدیدمان وارد شد. خودش را معرفی کرد و راه و روش های تدریسش را توضیح داد. تمام مدت خیره بودم به دهانش و به این فکر می کردم که چطور انقدر راحت صحبت می کند. به این فکر می کردم که خوشبخت است که دغدغه ای برای صحبت کردن ندارد. در همین فکرها بودم که ناگهان گفت: «خب حالا از همین جا، تک تک معرفی کنین خودتون رو.» وحشت کردم. صدای تالاپ تولوپ قلبم را می شنیدم. آنقدر بلند بود که به بغل دستی ام نگاه کردم نکند او هم فهمیده باشد... نفهمیده بود. معلم با لبخند به بچه ها خوش آمد می گفت و می پرسید از کدام مدرسه آمده اند. «رها صالحی. رها صالحی. از ایثار اومدم. رها صالحی. از ایثار اومدم... بیا. ببین. تو که خیلی خوب می گی. مشکلی نیست. مشکلی نیست. می آد ازت می پرسه و تو هم همینطوری که الان داری اینجا می گی، به کل کلاس می گی و تموم می شه و می ره. آره، آره. چیزی نیست. چیزی نمی شه. ببین، رها، صالحی. همه ی کلماتش راحتن. همه شون آسونن.»

دختر جلویی ام بلند شد. نمی شد. نمی توانستم. برخلاف تمام چیزهایی که گفته بودم، نمی توانستم. بلند شدم و رفتم به سوی میز معلم. گفتم می خواهم بروم بیرون. کمی نگاهم کرد و با لبخند سرتکان داد. دویدم. فرار کردم. در کلاس را که بستم توانستم نفس بکشم. معلم با آن لبخند زیبا و چشمان آبی درخشان اش و بچه هایی که می توانستند خیلی راحت نامشان را بر زبان بیاورند و اگر حرف می زدم طوری نگاهم می کردند انگار فضایی ای چیزی هستم... از همه شان متنفرم. طول حیاط را دویدم. رفتم توی دستشویی قشنگی که مدیر به وجودش می بالید.

از توی آینه به خودم نگاه کردم. نفس عمیق کشیدم و خواستم امتحان کنم. «ر-ر-ر-ر-رها...» شکه شدم. زل زدم به فک قفل شده و پای چپم که می لرزید. «صال-ل-ل-ل-حی» بغض ام ترکید. رهای سه ماه پیش را تماشا کردم که چطور اشک می ریخت و نمی توانست نفس بکشد. قفسه سینه اش درد می کرد و از تمام آدم هایی که قدر صحبت کردن بی نقصشان را نمی دانستند متنفر بود. یاد مقاله ای افتاد که سه ماه پیش خوانده بود. همان روزی که درمان اش را تازه شروع کرده بود. "کودکانی که در سنین 2 تا 5 سال لکنت می گیرند، حتی با وجود درمان، باز هم بعد از بلوغ باز می گردد. لکنت از این سن بر اثر یک فشار روحی در سنین کودکی رخ می دهد که از توان کودک بیشتر بوده و هیچ وقت به طور کامل خوب نخواهد شد." به یاد حرف های گفتار درمان سابق اش افتاد که می گفت نیم کره ی چپ سرش ضعیف است و احتمال درمان خیلی کاهش پیدا می کند. به خاطر آورد که او یکی از موارد نادر است، چون چند درصد از شدت این بیماری به ژنیتک او وابسته است. رهای سه ماه پیش سُر می خورد روی زمین. دستش را می گیرد جلوی دهانش و سعی می کند نفس بکشد. "در موارد نادر این بیماری مادام العمر است." تمام آن تمرین ها بیهوده بودند. حالا باید تمام عمرش را با نگاه خیره ی دیگران و فرار از صحبت بگذراند. باید دوباره کلمات را تغییر دهد و طوری به تلفن نگاه کند انگار قاتلی زنده است. سعی می کند نفس بکشد.

به رهای سه ماه پیش نگاه می کنم. دلم می سوزد. برای رویاهای بیست دقیقه ی پیش. برای اطرافیانش. برای گفتار درمان سابق اش که حقیقت را می گفت و رهای سه ماه پیش قبول نداشت. سعی می کنم نفس بکشم.

۹۹/۰۲/۲۴

نظرات (۴۶)

۱۹ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۴۷ نیکنوچکا ؛

از ته قلبم خواستم که جای اون دختر که روی نیمکت نشسته بوده، باشم. که حتی اگه تو می‌گفتی: اِ اِ اِسمت چیه، منم قرار بود بگم ن ن ن نیکی. شبیه هم بودیم. خیلی. :((((

پاسخ:
می‌دونی، این کامنت، خیلی قشنگ بود. یعنی کلا کشف کردن کسایی که مثل ما هستن خیلی قشنگه و حس خوبی داره. آدم متوجه می‌شه که تنها نیست. :)) و نیکی عزیز و مهربون، بیا بغلم :))

این خیلی خوب بود امیدوارم ناراحت نشی که آرشیوفوق العادت را زیر ورو کنم

افراد بزرگی مثل ارسطو ، اسحاق نیوتن ، وینستون چرچیل  یا همین مجتبی شکوری بودند که لکنت داشته اند مطمئنم دفعه بعد که تو گوگل سرچ کردم اسم تو هم بینشون هست

 

پاسخ:
نه بابااا :)) اتفاقا کلی خوشحال می شم و ذوق می کنم*-*
*ذوق زدگی* وایی :))))) کلی مرسی از این حرف قشنگت اصلا... نمی دونم چی باید بگم انقدر ذوق زده شدم :)))

دوود:)) کامنتارو میبینم ک ملت ناراحتن ک قدر اینو نمیدونستن...من بچه بودم گفتم ک داداشم لکنت اش...و من احمق چن بار بشدت مسخرش کردم سراین تااینک مامانم کلی دعوام کرد و اینا ک دگ انجامش ندادم.هعی.موجود بیشعوریم

پاسخ:
آری :))
من بچه بودم مسخره م می کردن اصلا متوجه نمی شدم. یا شایدم می شدم ولی ناراحت نمی شدم. :/ یادم نمی آد. کلا بچگی عالمی داشت. کاش بچه بودم تا ابد. تف.

راستی... کلاس نهمی؟ اگه اره تسلیت می گم... امتحاناتون حضوریه <__>

پاسخ:
آرهههT_T می گن از 17 خرداد شروع می شه... هق هق.

فعلا که قرار بود شاهکش بخونی، نه؟  •ِ•

پاسخ:
آره*_*
منظورم این بود که بذارمش تو لیست

منم سه بار مقدمه خوندم، دوبار فصل یک و دو. بعد دیگه رفتم فصل سوم حدود 100 صفحه خوندم. فعلا واسه بقیش هم خدا بزرگه.

 

پاسخ:
XD بخون اگه دوستش داشتی بگو منم مجبور کنم خودمو بخونمش...

منم همین حس رو به نغمه دارم. قلم نویسنده اش خیلییییی خوبه اما خوشم نمیاد زاویه دیدش اول شخص نیست. من اول شخص دوست دارم. مثل شاهکش جونم <__<

تازه، این قدر شخصیت هاش زیادن که تا میای بفهمی زندگی یه نفر چی شد، فصل تموم میشه و باید صد صفحه صبر کنی تا دوباره برسی به همون شخصیت|:

پ.ن:هلن اگه ببینه نغمه رو تخریب کردم میکشتم°__°

پاسخ:
آرهههه خیلی قشنگ نوشته واقعا. ادبی محض.
دقیقا. یهو کلی اطلاعات می ندازه بغلت باید یجوری بچپونی تو مغزت. :/ من هیچ وقت نتونستم تا فصل دوم پیش برم حتی. همون تیکه اولش می مونم بعد می گم بیخی. :/

پ.ن: XD

منم سلامتی^__^

شاهکش و نغمه می خونم. البته قیام سرخ نصفه و جلد سوم سریر شیشه ای هم توی صف قرار دارن.

 

آره، این نبود ایده چیز مزخرفیه. برای ستاره ها برقص کل منظورش این بود که من دم عیدی قرنطینه شدم، نمیتونم فامیلام رو ببینم و دارم از بی ایدگی برای نوشتن می میرم|:

پاسخ:
عاو... نغمه رو خیلیه که واقعا می خوام بخونم ولی نمی شه اصلا. ارتباط نمی تونم برقرار کنم باهاش...

XD ولی چیز قشنگی از آب دراومد. یه داستان روزانه قشنگ.

چه خبرا؟ :)

یه سوال بپرسم... ام... تو تفننی وبلاگ می نویسی یا دوست داری نویسنده بشی؟

پاسخ:
سلامتی =) تو چخبرا
کتاب چی می خونی درحال حاضر :دی

خیلییی دوست دارم که نویسنده شم ولی اگه یه ایده به ذهنم برسه. =) درحال حاضر تفننی می نویسم.

آره^.~

ممنون واسه این حرف قشنگت♡

پاسخ:
^-^♥

چرا اسمش دهن پرکنه(مغرور و مستم) معنی اسمش دهن پر کن نیست!

پاسخ:
عاو... کنجکاو شدم*_*

والا معنی اسمش رو توی فصل چهارم گفتم. اما به نظرم جالب نیست. باید یه چیز دهن پر کن باشه.

 

راستی من یه پست گذاشتم توی وب مشترکم با هلن. اگه دوست داشتی برو ببین

پاسخ:
عههه خب باید برم بخونم دیگه. =) آرنت دهن پر کن نیست؟ :دی

الان می رم.

آره... داداشم 5 سالشه، حتما میبریم واسه این قضیه دکتر هم برده بودن مامانمینا طرف گفته بود اگه تا موقع مدرسه حل نشد باید ببریمش گفتار درمانی ولی حالا قرار بود زودتر دست بکار شیم که کرونا اومد:(

هی دقیقا:")

پاسخ:
الانم تلفنی درمان می کنن ولی خب برای داداشت که یکم کوچیک ترعه به نظرم بهترعه که رودررو باشه =) ایشاله زودتر خوب شه^-^ =)

*----*

آره واقعا فکرشو بکن هی نتونی تلفظ کنی کلماتو و کلی دردسر داشته باشی، من خودم داداشم یه کوچولو خیلی کم لکنت داره که اصلا به چشم نمیاد ولی اونم اذیت میشه موقع حرف زدن.

پاسخ:
عاو... الان که کرونا و ایناست ولی بعدا اگه دیدین داره بدتر می شه ببرینش گفتار درمانی حتما =) خودش بیشتر اذیت می شه.

آره، مخصوصا وقتی که همه ی فکرت اینکه چی بگی که کمتر اذیت داشته باشه، وقتی یکی تو مدرسه می گه حرف بزن کلی استرس می گیری... بخاطر همین یکم زیادی حساس شدم دیگه. =)

اهان راستی... من بعضی وقتا دچار لکنت میشم. انگار نمیتونم اولین حرف یه کلمه رو تلفظ کنم و واسه همین از خیر گفتنش می گذرم|:

البته منظورم این نیست که واقعا مشکلی دارما... نه. فقط بعضی اوقات که خیلی تند تند حرف می زنم یه حس مزخرفی شبیه ناتوانی از بیان یه کلمه بهم دست می ده.

پاسخ:
عاو... بنظرم این به همون سرعت زیاد حرف زدن ربط داره... :))

می گم... گفتی اسمای داستانم خوب نیستن، دقیقا چیشون ایراد داره؟مشکل اینه که من در آوردی هستن یا شکلشون خوب نیست؟

خودم قبول دارم ال وی به درد نمی خوره زیاد... ولی توی داستانای فانتزی معمولا نویسنده ها اسم های من در آوردی روی شخصیت هاشون می ذارن. یجورایی بی مزه می شه که از اسم هایی مقل جان و دیوید و کاترین و آنجلا استفاده کنم.

خد همین شاهکش، پر از اسم های من درآوردی نیست؟

کواث، ادما روه!

به خاطر چینش حروفه و شکل صمیمانه ی اسم هاس که توی ذهن می مونه؟

من آخرش نفهمیدم مشکلم واسه نام گذاری چیه.

پ.ن: الودین کجایییییی؟؟؟

 

پاسخ:
نههه نگفتم خوب نیستن. گفتم که من کلا اسما یادم نمی مونه. الانم فقط 14 صفحه خوندم از رمانت (همون فصل اول) و خب طبیعیه که اسما یادم نمونده. اتفاقا آرنت اسم خاصیه چون من تاحالا ندیده بودمش. معنیش چی می شه؟
آره موافقم. اسمای من درآوردی قشنگ ترن. همیشه مثلا یادت می مونه که فلان اسم مال فلان کتاب بود. ولی دیویدو دیگه همه شنیدن. با شنیدن دیوید یاد کتاب تو نمی افتن. =) (البته هری پاتر استثنا بوده بنظرم...)
آرههه کوئوت مخصوصا. خیلی اسم قشنگیهT-T
من کوئوتو به خاطر این یادم موند چون اسم کتاب هم بود یجورایی.

پ.ن: آخ آخ الودینو واسه ی منم صدا کنیددددد نام گذاری همیشه یکی از نقطه ضعفای من بودهT-T

چقدر دلنشین مینویسی! دو یا سه بار کامل از روی متن خوندم:)

ولی خودمونیما لکنت هم چیز جذابیه(از افکار یک دختر دیوانه عاشق تجربه کردن همه چیز)!

پاسخ:
ممنون^-^ دلنشین می خونی.
لکنت چیز خاصی نیست ولی واقعا اعصابتو خورد می کنه و خسته کننده ست. :)

چجوریه که نظر قبلیم این جا نمایش داده نمیشه؟! تاییدش نکردی؟

 

پ.ن:منتظرم منتظرم!«واسه خوندن کتابم»

 

 

 

پاسخ:
نه خصوصی دادیشXD فک کردم از عمد خصوصی کردی...

پ.ن: *^*

میخوام بغلت کنم حقیقتا

خیلی محکم خیلی خیلی محکم

پاسخ:
:))))))))
بیا بغلم :))
http://btm.bookpage.ir/thread3622.html

این لینک کتابمه توی بوک پیج. ببین باز میشه.

اخ راستی! کامنتا رو که دیدم فهمیدم پونزده سالته. خب... دو سال از من کوچیک تری. ^__^

پاسخ:
آره*^*
می خونم حتما =)

حدس می زدم بزرگ تر باشی =)

درهای سنگی دریه که شیاطین پشتش زندانی شدن. به گمونم البته. توی کتاب مطرح شده.

پاسخ:
یادم نمی آد متاسفانه :/ یه دور دیگه باید بخونم حتما

درهای سنگی دریه که شیاطین پشتش زندانی شدن. توی کتاب گفته شده.

فرفی ندارن. کواث هم همونه. آ خونده نمی شه. واسه راحتی کواث نوشتنش.

فانتزی خوب... بذار فکر کنم...

سریر شیشه ای، بارتیمیوس، رایریا، کارآموز رنجر، ناهمتا، هانگر گیمز، کارآموز رنجر، آخرین شاگرد، برف چون خاکستر، مطالعه ی زهر، دربار درخشان، سه تاج شوم، دونده ی هزارتو، جلاد لاغر، قیام سرخ(نصفه)

ظهور لیچ کینگ، سه گانه ی صعود، جنگ ملکه ی سرخ و .... الان دیگه بقیه شون یادم نیست. متاسفانه شش کلاغ رو نخوندم.

البته اینایی که گفتم هم همه ی جلدهاشون رو نخوندم. فقط بعضی ها رو کامل خوندم.

 

اهان اون کتابه که مال آوریه.... نخوندمش ولی ترجمه شده. اسمشو به موسیقی سکوت تغییر دادن. مال انتشارات آذرباده و توی فیدیبو هم هستش. تازه، یه کتاب دیگه هم درمورد باست نوشته. اسمش lightening tree هست.

 

خجالتم نده... کتابم زیاد خوب نیست... و تازه، قراره کلی تغییرش بدم و بهش ایده های خاص اضافه کنم... خیلی خشک و خالیه... ولی نیازی نیست واسه خوندنش عضو بوک پیج باشی. همین طوری هم میشه رفت دانلودش کرد

اسمش خاطرات تاج شکسته اس. (یجورایی درمورد بچگی نقش اصلیه. داستان اصلیم نیست)

کپی پیست کردن لینکا توی بیان یه سری دردسر داره. الان تلاش میکنم ببینم چی کار می تونم بکنم.

یه سوال فضول گونه: شما چند سالتونه؟

پاسخ:
از این لیست... فقط ناهمتا و هانگر گیمز و آخرین شاگرد و جلاد لاغر رو خوندم...
کارآموز رنجر قشنگه؟ خیلی می خواستم شروعش کنم ولی انگار جلداش کامل نیست و نصفه مونده. منم حال و حوصله ی یه مجموعه ناتموم دیگه رو ندارم. :/
سه گانه ی صعود!! جلد اولشو از فیدیبو خریدم... بقیه جلداشو هم بخرم؟ تو لیستم نرسیدم بهش هنوز. قشنگه؟*-*

آهاااا آره الان سرچ کردم دیدمش. اگه فیدیبو باز تخفیف گذاشت می خرمش :دی

می خونمش بعد می آم صحبت کنیم :دی
عاووو... اول جلد فرعی رو نوشتی؟
اره منم امروز دوباره اون جا رو خوندم. با وجود این که کلی توضیح می ده، انگار هیچی توضیح نمی ده|: تازه، گیج ترمون هم می کنه. یجورایی حس می کنم باست می خواد به کواث( به قول نشر بهنام: کوئوت) خیانت کنه...(البته شایدم می خواد با تحت فشار گذاشتنش باعث بشه قدرت های از دست رفتش دوباره برگرده. یا یه همچین چیزی. اما واقعا چه دلیلی داره که یه فی بخواد با یه انسان گناهکار دوست بشه و حمایتش کنه؟)
 یه تئوری در این مورد توی اینترنت دیدم. که به نظرم جالب بود. 
تا حالا دقت کردی چشمای باست و کواث هر دوشون تغییر رنگ می ده؟  کواث چشمای سبز داره که بسته به احساساتش تیره و روشن می شه.  باست هم همین طوره. آخرای کتاب اول که داشت وقایع نویس رو تهدید می کرد رنگ چشماش عوض می شد.  بعید نیست با کواث نسبتی داشته باشه. 
اون تئوری که من خوندم می گه باست پسر فلوریان و کواثه.  یه کم عجیبه.  اخه کواث خیلی پیر نیست که بخواد پسری به سن و سال باست داشته باشه.  اما به نظر خودم(این رو دیگه توی نت ندیدم.) کواث مدت زمان زیادی رو توی دنیای فی ها گذرونده و از لحاظ ظاهری جوون مونده. این می تونه اخلاق پیرمرد گونه اش رو هم توضیح بده.
درمورد جلد سوم... خب راستش هیچی معلوم نیست. یکی می گه آمبروز شاه می شه و همون کسیه که توسط کواث به قتل می رسه، یه نفر دیگه می گه پادشاه رودریک کشته می شه،  بعضی ها هم می گن شاهه پشت در چهار صفحه ی دانشگاه پنهان شده.  تئوری هایی هم درمورد پرنسس بودن آئوری وجود داره.  میگن ممکنه پرنسس آریل باشه. اخه رفتارش شبیه پرنسس هاست و کواث بارها غذا خوردن در کنارش رو به ضیافت های شاهانه تشبیه کرده. 
ممکنه راتفوس جلد سوم رو از ترس مرد فرزانه طولانی تر بکنه. ولی قبول دارم که جمع و جور کردن این همه شخصیت و ماجرا توی یه جلد کار سختیه. اما نباید راتفوس رو دست کم بگیریم.
کلا،  فکر کردن به پایان شاهکش مثل این می مونه که به مرگ و پایان دنیا فکر کنی. هیچی به ذهنت نمی رسه! 
راتفوس یه حالت خداگونه ای داره واسه داستان نویسی. 
توی مصاحبه اش گفته به زودی کتاب سوم می آد.  ولی واقعا معلوم نیست به زودی چه زمانیه. همین که تا قبل 2021بیاد کلی شانس اوردیم×__×
ولی حتما توی جلد سوم داستان اخراج شدن کواث از دانشگاه، درهای سنگی و جنگ و کشتن پادشاه رو خواهیم داشت. جلوترم که دیگه می رسه به فرار کواث و صحنه سازی مرگش.   
بعد احتمالا تا آخر کتاب درمورد زمان حال می خونیم. اگه تکلیف زمان حال معلوم نشه که داستان می ره رو هوا. 
 ناراحت نشیا، ولی راتفوس گفته میخوام ضربه ی عاطفی شدیدی بهتون وارد کنم. اما قبلش بیان کرده اگه خیلی احساساتی باشین گریه تون می گیره.
پس بیا امیدوار باشیم کواث رو نمی کشه.
پ.ن1:
الان حس یه شایعه جمع کن رو دارم. یه چند تا مهمونخونه بهم معرفی کن برم اون جا پخششون کنم°__°
پ. ن2:
من اگه راتفوس بودم این جوری کتاب رو تموم می کردم:
کواث اصلا پادشاهی رو نکشته و یه نفر براش پاپوش دوخته. تنها گناهش شروع کردن جنگ بوده. واسه همین بی گناهیش ثابت می شه و همه خوش و خرم می رن خونه هاشون. 
پایان|:
جنگ؟! جنگ چی می شه؟ هیچی.  ادامه پیدا می کنه یا با یه اتفاقی چیزی تموم می شه. شاید خود کواث تمومش کنه.  البته امیدوارم. 
وای...  خیلی همه چیز تو هم تو هم شد×___×
من جلد سه رو می خوام!!!  فارسی!!! 
چون من انگلیسی بلد نیس! 
 

 

پاسخ:
دقیقاااااا. اصلا واضح نبود. (آره آخرشم نفهمیدم کواث درسته یا کوئوت... تلفظ کوئوت راحت تر و قشنگ تر بود به نظرم به خاطر همین می گم کوئوت :دی) من فرضیه دوم به ذهنم رسید. (آخه آخرش اونارو کشت...) نمی دونم والا.
من... قلبم... وای... وای... چجوری آخهههه... خیلی بیشتر از اون چیزی که باید شوکه شدم با خوندن این... البته یه جورایی منطقی به نظر می آد چون آره کوئوت خیلی تو دنیای فی ها موند و با باست هم رابطه ش خیلی خوبه... وای!
بعد یه سوال، مگه نگفتن که پادشاه برای سر کوئوت جایزه گذاشته، بعد این پادشاهو چجوری کشته؟ یعنی این پادشاه قبلی رو کشته؟
می دونستم که آئوری یه نقش مهمی داره چون خیلی بهش پرداخته بود و آره همش هم می گفت که خیلی شاهانه رفتار می کنه... وای! (یه کتاب دیگه داره، که بین جلد یک و دو نوشته و قبل از فصل نمی دونم چندم جلد دوم اتفاق می افته. مثل اینکه درباره آئوریه... ترجمه نشده ولی. تو ویکی پدیا دیدمش. می دونی قضیه ی اون چیه؟)
از اونم طولانی تر؟ =) (سعی می کند پنهان کند که با شنیدن این خبر بسیار ذوق زده شده)
دقیقاااا وای دقیقا. خیلی فک کردم بهش اون موقع که تموم کردمش و کلی حسرت خوردم که چرا انقدر زود خوندمش و مغزم سوت کشید قشنگ. واقعا نوشتنش خیلی سخته... به یه درجه ی خیلی بالایی از نویسندگی و پردازش داستان رسیده راتفوس. =)))) هق.
من قبلا دیده بودم که می گن شهریور می آد و اینا. نمی دونم حالا معتبر هست یا نه...
آرههههه قضیه ی اخراجش مونده... وای اون قسمتاش که تو دانشگاهه خیلی خوبههه. فقط می خوام ببینم چی کار کرده که از دانشگاه اخراجش کردن. :/ قضیه ی درهای سنگی چیه؟ اسم کتاب سومه می دونم ولی معنی نمی ده اصلا!
خوندم اون مصاحبه شو *^* منم که احساساتی... زار می زنم قطعا. :/
اگه بکشه کلی افسرده می شم... البته اگه داستانش رو به یادماندنی بکنه و فوق خفن شه مشکلی ندارم ولی... افسرده می شم.

پ.ن1: راستش تو و هلن اولین کسایی هستید که می بینم کوئوت خوندید (و به همین دلیل عین وحشی ها ذوق زده شدم)... ولی کی گفته که نمی تونیم یه مهمونخونه ی کامل رو شاهکش خون کنیم؟ :دی

پ.ن2: اینم پایان قشنگی می شه ولی اگه چیزی باشه که اصلا به ذهنمون هم نمی رسید فوق العاده می شهههه... جوری باشه که تا چند ماه نتونم برم سمت هیچ کتاب دیگه ای و همه ش صحنه های شاهکش بیاد تو ذهنم... راتفوسم که می دونم از پسش برمی آد... اصلا مگه می شه برنیاد؟... =)))))

آرههه =__=
منم انگلیسیم خوب نیست و مطمئنم نمی تونم اصلا لذت ببرم از داستان. اگر بخونم فقط می خونم که ببینم چه می شه تهش :دی


شش کلاغو خوندی؟ :دی نه بذار اینطوری بپرسم... کتاب فانتری خوب چی خوندی؟*^*

و اینکه، شنیدم که داستانی داری وحشتناک خفن :دی نیستم بوک پیج متاسفانه. نمی شه پی دی افشو بفرستی برام اگر دوست داری؟ :)))))

سلام سلام!

وایولت هستم! همونی که دوست هلنه و شاهکش رو می دوسته ^_____^

وبلاگت رو خیلی دوست دارم. فانتزی گونه اس. یجورایی من رو یاد شکلات می ندازه. با وجود این که قهوه ای نیست.

امدم این جا یه سر زدم؛ چون گفتی سوال داری. 

در خدمت هستم بانو^__^

پاسخ:
سلاااااام*-*
خوش اومدییی
چه باحال. مرسی*-*
ارههه...
آخر جلد دوم، باست آورده بود اون راهزن هارو که بیان کوئوتو بزنن و اینا؟
پ.ن: من این تیکه شو ده ها بار خوندم ولی چیز بیشتری از بار اول گیرم نیومد:/
بعد جلد سومو قرارعه چجوری بنویسه؟ الان کلی از داستان مونده! زمان حال رو می خواد ادامه بده دیگه؟ می گن پادشاه واسه سر کوئوت جایزه گذاشته و از این چیزا. ولی دانشگاه رو هنوز نگفته کاملللل:/ هنوزم تعریف نکرده که چجوری فراری شده... خودش هیچی نگفته؟

وای الان که داشتم فک می کردم دیدم که خیلیییی کش داده. پتانسیل اینو داشت که مثلا 5 جلدی یا بیشتر باشه ولی فقط سه جلده:/ مثلا اونجاش که فرستادنش رفت راهزنارو بگیره خیلییی طولانی بود. البته واقعا قشنگ بود مخصوصا بعدش که می ره و جنگجو می شه =)) هیهیهی. ولی آخه چجوری می خواد همه ی شخصیتارو و همه ی اینارو تو یه جلد تمومکنه؟
شهریور می آد؟

چرا انداختی تو ذهن من که برم یه بار دیگه بخونمش =) بدبخت شدم =)

یکی از دوستای قدیمیم این مشکلو داشت. برای همون گفتم یه حس آشنایی داره. بنظرم واقن بیشتر باید به این مشکلات بها داده بشه چون یه مدتیو باهاش میرفتم کلاسای درمانیش و امکاناتشون واقن ضعیف و پایین بود...

پاسخ:
عاو :))
موافقم. بعضی جاها خیلی بدتره وضع...

درست متوجه شدم؟ این یه پیش بینی از سه ماه بعد بود؟

 

نمی‌دونم چه حرف خوب و مفیدی می‌تونم بزنم، ولی منم یه دوست داشتم که لکنت داشت. فارغ از ویژگیای دیگه‌اش، همین لکنتش باعث شده بود جذابیتای خودش رو برام داشته باشه.

هیچ‌وقت حرف یهویی و بی‌خود نمی‌زد، هرچی می‌خواست بگه معلوم بود یه دور بهش فکر کرده و با خودش سبک‌سنگینش کرده.

هیچ‌وقت وسط حرفام نمی‌پرید.

 

+این قالب جدیده خیلی قشنگتره. مخصوصا اون عکس کنارش خیلی بانمکه.

پاسخ:
عام نه متاسفانه...
همین که می آی و می خونی یه دنیا ارزش داره ^-^
*^*
می دونم که بیشتر مردم اصلا هیچ مشکلی با لکنت ندارن و خیلی هم طبیعی برخورد می کنن، بخاطر طرز دید خودمه که انقدر حساسم روش. :))
ممنون ^-^

+ آریگاتو. خوشحال شدم*^*
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۶:۰۱ ❣️Min Ailin.NICO❣️

عهه چ جذاب رها همون نفیسس؟XDDD

#بیماری_خواندن_کامنت_های_قبلی

+

راستش من 9 سالم بود ک در مورد اینکه چرا اون نمیتونه بعضی کلمه ها رو بگه از مامانم پرسیدم و اون برام تعریف کرد._.

ینی تا اون موقع نمیدونستم:/XD

پاسخ:
بلی =) با اندکی تغییر :دی
منم به همون بیماری دچارم خیلی سخته واقعا. :دی
+ عاو*-* چه جالب*-*
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۵:۱۸ بگذار ناشناس بمانم...

😂😂😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

آره((:

😂😂 منم مث خودتم آخرشم همه ی تصوراتم راجب شخص بهم میخوره😂😂😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ خدایا توبه🤦🏻‍♀️

پاسخ:
آرههههXD هر سری سورپرایز می شم کلی
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۴:۴۷ بگذار ناشناس بمانم...

کلا اینجا همه دانشگاهین سنشونو الکی میگن چشم نخورن😂😂😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️ والا🤷🏻‍♀️

خب من فکر میکردم هم سن و سال خودمی((:

 

*جااااان😐😐😐 عاقا در این حد😂😂😂😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

من که خیلی خودمونی حرف میزنم..اصنم بزرگونه رفتار نمیکنم🤔

پاسخ:
😂😂😂😂😂😂😂😂😂اینطوری که خیلی ترسناک می شههه.
وای جدی؟ =))

دقیقا مسئله همینهههه. من فک می کردم مثلا اونایی که دانشگاه می رن اگه مثلا بفهمن که 15 سالمه خیلی بچگونه رفتار کنن باهام یا خیلی خشک باشن و اینا، ولی الان فهمیدم که اتفاقا از هم سن و سالام پایه ترن =)))))))))))))))) اصلنم بزرگونه رفتار نمی کنن😂😂😂بخاطر همین تشخیص یکم سخت تر می شه... کلا نمی شه تشخیص داد. و نمی دونم چرا از اولش نمی رم بپرسم از بقیه که چند سالته. :/ حس راحتی نمی کنم اصلا اولش.
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۴:۳۶ بگذار ناشناس بمانم...

ی چیزی این وسط بگم: به تو هم نمیاد ۱۵ سالت باشه😂😂😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

کلا اینجا به هیشکی هیچی نمیاد انگاری😑

پاسخ:
چند می آد مثلا؟ :دی

به توام نمی اومد کنکوری باشییی. من فک می کردم مثلا دانشگاه می ری دیگه حداقل. سال های آخرشم هستی حتی. :دیی
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۴:۳۴ بگذار ناشناس بمانم...

حدود یک ساله...که البته از بعد کرونا نرفت...میدونی خیلی اذیت میکنه...چون ما حرفاشو میفهمیم فکر میکنه برای دنیاش کافیه...

من اعصاب این کارا رو ندارم..دو بار سه بار..بشه پنج بار یا خودمو میکشم یا اونو😂😑🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

پاسخ:
عاو... شاید یکیو پیدا کرد که اونم حرفاشو بفهمه بعد واقعا برای دنیاش کافیه بنظرم. =) از لحاظ حرف زدن و اینا نمی گم. ساپورت کردنی منظورمه. :دی
😂😂😂😂😂
خودمم اعصابم خورد می شههه. می فهمم دقیقا. وای😂
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۴:۲۸ سُولْوِیْگ .🌈

نههه، پاکش نکن! درک می‌کنم این حس رو، اما پاکش نکن. گناه داره پست بنده‌خدا، چیز خیلی خوبی از آب در اومده! 

اوهوم، که این‌طور. خیلی ممنون که گفتی، از این به بعد سعی می‌کنم حتما رعایت کنم. =) *-*

+از اون جهت که گفتی کمی تغییرش دادی گفتم. اگر عینا یه نفرن که دیگه می‌شه نور علی نور! :دی

 

درمورد سن که حتی فکر هم نمی‌کنم😂. خیلی تشخیصش سخته. برای همین اولین کاری که می‌کنم تو خوندن یه وبلاگ، اینه که بخش درباره من رو می‌خونم و اگه سن و جنسیتش رو نگفته باشه یا کلا بی‌خیال می‌شم یا یه خرده می‌گردم و بعدش می‌مونم تو خماری تا متوجه بشم. :/

پاسخ:
چشممم. =)))) :دی
تشکرات فراوان و بی پایان مرا بپذیر، سولویگ عزیز :دی *^*
+ عاووو... عینا یه نفر نیستن. راست می گی. اسم و سنشون فرق داره. :دی

منم اولین چیزی که می خونم درباره ی منهXD معمولا هم هیچکس ننوشته سن و جنسیت رو. :/ معمولا تو کامنتا لو رفته سن و جنسیت و حتی اسم واقعی! ولی اگه دیگه هیچ جا نگفته باشه می رم می پرسم ازش. :دی
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۲:۴۳ سُولْوِیْگ .🌈

می‌دونی آدم وقتی فقط نوشته‌های آدما رو می‌خونه و باهاشون ارتباط حضوری نداره، تا خودشون چیزی نگن متوجه نمی‌شه. که هرکسی که داریم می‌خونیم با یه مشکلی سر و کله می‌زنه که ما اصلا ازش خبر نداریم و نمی‌دونیم چه‌قدر می‌تونه سخت باشه براش. یکی خیلی چاقه، یکی زیادی لاغره، یکی بیماره. 

من عذرخواهی می‌کنم که تا الان بهش بی‌توجه بوده‌م، و واقعا سعی می‌کنم از این به بعد قدر این نعمت رو بدونم. =)

اگه دوست داشتی و دلت خواست، به ما بگو که چه رفتارایی ممکنه ناراحت‌کننده یا آزاردهنده باشه. مثلا من قبل از خوندن کتابای بردیا، فکر می‌کردم اگر کسی نمی‌تونه کلمه یا جمله‌ای رو کامل کنه، خوشحال می‌شه اگر ما کمکش کنیم؛ اما فهمیدم اکثرا این‌طور نیست.

+رها دختر دوست‌داشتنی‌ای به نظر میاد، اما نه به اندازه نوبادی. =)

 

@رفیق نیمه‌راه

آقا منم همیشه سر این قضیه مشکل دارم! نمی‌دونی چه آدمایی بوده‌ن که کاملا از جنسیتشون مطمئن بوده‌م، اما فهمیده‌م که اشتباه می‌کرده‌م. :/

وبلاگ تو برام یه وایب دخترونه داشت، اما آرشیوش رو زیر و رو کردم که قشنگ مطمئن شم. :دی

پاسخ:
و خوبی فضای مجازی هم همینه واقعا. =) حتی الانم که دیگه نوشتم اینو و همه هم خوندنش بازم دستم هی داره می ره به سمت حذف پست:/ مجبورم پنلو ببندم تا وسوسه نشم.
بی نهایت ممنون ^-^
عام، منم هر مقاله یا کتابی که خوندم در رابطه با این موضوع همینارو گفته بود، ولی وقتی که دیگران کلمات رو واست می گن یه احساس بدی دست می ده به آدم. ناتوانی یا یه همچین چیزی. اگه صبر کنید که خودش بگه راحت تر پیش می ره گفتگو... و معمولا لکنت اگر خیلی شدید باشه با قفل کردن صورت و یه سری چیزای دیگه مثل همین لرزه ی پا یا پلک زدن شدید همراهه و وقتی افتادیم تو گودال یه کلمه و نمی تونیم تلفظش کنیم اگه بدون تماس چشمی باشه خیلییی آسون می شه. =) و وقتی دیگران مجبورم می کنن صحبت کنم واقعا افتضاحه. لکنت همه ش اضطرابه و اگه کسی که لکنت داره باهات راحت باشه هیچ مشکلی نداره تو صحبت کردن، بخاطر همین به نظرم فقط باید یکم فرصت داد تا احساس راحتی کنه. =)
+ رها نوبادیه راستش. :)


منم مشکلم همینه ولی با سن. :/ اصلا نمی تونم تشخیص بدم کی چند سالشه و می رم پستای قبلیش و کامنتارو می خونم و سورپرایز می شم کلی وقتی می فهمم واقعا چند سالش بوده :دی
:دی
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۸:۵۵ ❣️Min Ailin.NICO❣️

ممنونم از رها که باعث شد بفهمم اینکه میتونم روون حرف بزنم چقد با ارزشه:)

+

من یه دوست مثل رها داشتم، اسمش هنگامه بود، کلاس اولو هم کلاس بودیم،

و ماها شاید فقط به خاطر این که کوچیک بودیم توجهی به این جریان نداشتیم و اون همیشه کنارمون بود و باهاش راحت بازی میکردیم،

وقتاییم ک زبونش سر یه کلمه میگرفت خندمون میگرفت(هم ما هم اون) و حدس میزدیم چی میخواد بگهD:

الان نمیدونم کجاست، هیچ شماره یا آدرسی هم ازش ندارم به جز قیافش و اون دسختش که هنگامه و هستی رو یه جور خاصی مینوشت:)

پاسخ:
ممنون که خوندی^-^
+ آره منم تاجایی که یادم می آد دبستان خیلی اوکی بود. مخصوصا تا سوم و اینطورا.
چه خوب =) من تشکر می کنم از طرف هنگامه =)

وای بر من که قدر نمی دونم:(

بین دوستا اولش با تعجب نگات می کنن ولی بعدش عادی میشه:) خوشحالم که دوست پیدا کردی:)))

بالاخره اسمت نفیسه س یا رها؟؟؟؟

پاسخ:
^-^
رها صالحی یه اسم رندوم بود که یهو به ذهنم رسید. :دی یکم تغییر دادم نسخه ی اصلی رو و صددرصد واقعیت نیست =)
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۳۳ رفیقِ نیمه راه

خوشم نمیاد مردم نگام کنن! بهم زل بزنن...

نمیدونم چرا دوست ندارم مردم بهم توجه الکی کنن...
یا فضولی کنن...

+ میدونم، خیلی بزرگونه صحبت میکنم و رفتار میکنم! نمیدونم چرااا!

پاسخ:
این سه خط اول دقیقا منم =)
+ شاید چون چیزای بیشتری رو تجربه یا درک کردی؟
۲۵ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۰۰ بگذار ناشناس بمانم...

وقتی گفتی بچه هایی که تو سن دو تا پنج سالگی دچار این بیماری بشن ممکنه بعد از درمان،بعد از سن بلوغ دوباره به این حالت برگردن،ترسیدم...من ی خواهر دارم که درگیر همین بیماری هست...با گفتار درمانی هم هنوز درست نشده...بعضی از حروف ها رو نمیتونه بگه و کلا فقط ما حرفاشو میفهمیم..حتی خاله ها و غیره هم گاها متوجه نمیشن چی میگه...و تمام ترس من از مدرسه رفتنشه..از اینکه سال دیگه وقتی برای اولین بار پاشو گذاشت توی مدرسه اگه حرفشد نفهمیدن،چیکار میکنه...اگه بهش بخندن...میدونی خیلی روحیه حساسی داره و از لحاظ روانی به شدت تحت فشاره و خب بچه ی عصبی ای هست... یادمه ی بار خندم گرفت نه به خاطر اینکه بلد نبود درست تلفظ کنه...به خاطر اینکه تلفظ اشتباهش کلمه رو بامزه کرده بود...اون روز برگشت بهم گفت:به من میخندییی؟ جیغ زد بعدش تو خودش مچاله شد و گریه کرد... بعد رفت در اتاقشو محکم کوبید و...

میدونی وقتی حال و روزتو خوندم...کاملا درکت کردم چون رووز هاست دارم با ی همچین آدمی زندگی میکنم...چون خواهرمو به قدری دوست دارم که حس میکنم میتونم درکش کنم...پستت به جای اینکه قلبمو به درد بیاره که قدر سلامتی مو نمیدونم..منو ترسوند از آینده آدمی که دوسش دارم و توی جامعه مزخرف دهه نودی ها..چی خواهد شد...

پاسخ:
چند وقته می ره گفتار درمانی؟
تا اونجایی که من یادم هست و بقیه بچه ها تو گفتار درمانی تعریف می کنن، دوره ابتدایی یکی از بهترین دورانه. همه ی بچه ها خیلی کوچولو تر از اونین که بخوان مسخره کنن یا بخندن. اگه با معلمش هماهنگ کنید که کمکش کنه موقع روان خوانی و بقیه مواقع، خیلی آسون می گذره. ولی سعی کنید قبل از بلوغ کامل کامل خوب شه چون اگه کاملا درمان نشه و حتی اگر هم یه ذره بمونه بازم برمی گرده. بدترین قسمت لکنت تو دوره راهنماییه. مخصوصا همون موقع ای که خودش مطمئن شده که دیگه رفته ولی یهو می بینه بازم هست...
می فهمم. اطرافیان کسایی که لکنت دارن شاید بیشتر از خودشون نه، ولی به اندازه خودشون تحت فشارن. یه طوری راضیش کن که تمریناتش رو کنارت انجام بده. منم کنار آبجیم انجام می دادم و تاثیرش خیلی بیشتر می شد. بهم نزدیک تر هم شدیم. (البته اگه حال و حوصله ش رو داری چون می دونم چقدر خسته کنندن :))

نهتو درست نوشته بودی مشکلی نبود فقط ماها یکم نسبت بهش بیتوجهیم میدونی از ادما متنفرم که اینقد همه چیز رو سوژه میکنن

راستش منم وقتایی که عصبی میشم یکم توی حرف زدنم مشکل پیدا میکنم بزرگ نیست و معمولا کسی نمیفهمه ولی برای خودم زجر اوره

مرسی که مینویسی

پاسخ:
یکمش (اونطوری که بهم گفتن البته) بعد از یه مدت می ره، امیدوارم زودتر از شرش خلاص شی =)
مرسی که می خونی :)

خیلی خوبه که راجه بش نوشتی و خیلیم قشنگ نوشتیش. راستش متنت یه حس عحیب و آشنایی بهم میده.... :)))

پاسخ:
ممنونم که خوندی و انقدر قشنگ خوندیش :)
چطور؟ =)

وایی:(( قلبم :"(

آدم تا یه مشکلیو نداره،قدر نداشتنشو نمیدونه.البته جز مشکل،این واسه همه چی صدق میکنه؛که خیلی بده ..

پاسخ:
:))
آره دقیقا. خیلی بده.
۲۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۴۴ رفیقِ نیمه راه

اولن که چشمای مردم ترسناکن! دوما که واقعا متاسفم وسعی میکنم قدرش رو بدونم! البته کم سوتی نمیدم خدایی! سوتی هام زیاده! منم خیلی کم این مشکلو دارم!

حالا دوست پیدا کردی یا نه!؟

+ آقا خواهشا زودتر بگید! من چرا فکر میکنم شماها پسرید!؟ :|

پرنده آزاد رو هم همیشه فکر میکردم پسره!!! شماهم که دختری :|

آقا تا یه سوتی در مقابل شما دختران پسرنما ندادم زود خودتونو معرفی کنید خواهشا :|

پاسخ:
چرا من اولن رو متوجه نشدم؟ :دی
امیدوارم که اون خیلی کم هم بره محو شه :)
بلی، و واقعا خیلی خوب کنار می آن باهام اما خب خودم راحت نیستم پیششون اصلا. طبیعیه بنظرم چون از بقیه هم پرسیدن همینو می گفتن بهم...
+ 😂😂😂😂😂😂
چرااا😂😂 وبلاگ دخترونه تر از اینم داریم مگه؟ :دی

پس من یه اعتراف بکنم؟ اون پستت بود که گفتی هنوز هیجده سالت نشده و اینا... من واقعا شوکه شدم. یعنی فک می کردم مثلا ترم سوم، چهارم دانشگاه باشی :دی

واقعا بعضی مواقع از خودم خجالت میکشم که انقدر قدر نعمتم رو ندونستم.

امیدوارم ناراحت نشی:این داستان واقعی بود؟

پاسخ:
نههه ناراحت نمی شم اصلا ^-^
آره واقعیه =) البته جز قسمت مدرسه ی جدید و دبیرستان. چون نمی دونستم چجوری باید توضیح بدم نسخه ی واقعی رو، یکم دست کاری کردم :دی

ببخشید که ما قدر این نعمت رو اونجوری که باید نمیدونیم :(

پاسخ:
نههه من واقعا نمی خواستم با نوشتن این پست اینطوری فکر کنید به نظرم باید تغییر بدم یکم توش =))))))))))

خیلی ممنون که راجع بهش صحبت می کنی:) چارلی هم قبلا راجع بهش نوشته بود. این کمک میکنه ما هم بیشتر یاد بگیریم و وقتی لازم شد بتونیم بیشتر هم دیگرو درک کنیم:)

 

پاسخ:
خیلی ممنون که می خونی :))
همین که گفتی رفتم گشتم تو وبش و دیدم :) خوشحال شدم. مرسی که گفتی :)

 من عذرخواهی می‌کنم از رها‌ ، بخاطر‌اینکه راحت می‌تونم‌ حرف بزنم و قدرش رو نمی‌دونستم و از کلمات بخوبی استفاده نکردم :( 

منقلب شدم :) یه مدت هست همش راجع به صحبت کردن تلنگر دریافت می‌کنم ولی باز یادم می‌ره و قدرش رو نمی‌دونم ، تمام سعیم رو می‌کنم این یکی رو خیلی بیشتر جدی بگیرم ان‌شاءالله :)) 

ممنون که نوشتینش :)) 

پاسخ:
:))))))
من و رها و کسایی مثل ما، قدردانی می کنیم ازتون. ^-^
ممنون که خوندید =)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">